عشق مامی ایلیا جونیعشق مامی ایلیا جونی، تا این لحظه: 15 سال و 4 ماه و 28 روز سن داره

عاشقانه آرام من و تو...

آدمهای خدایی ...

     آدمایی هستن که هروقت ازشون بپرسی چطوری؟ می گن: خوبم... وقتی می بینن یه گنجشک داره رو زمین دنبال غذا می گرده... راهشون رو کج می کنن از یه طرف دیگه می رن که اون نپره... اگه یخ ام بزنن, دستتو ول نمی کنن بزارن تو جیبشون... آدمایی که از بغل کردن بیشتر آرامش می گیرن تا از چیز دیگه... همونایین که براتون حاضرن هر کاری بکنن... اینا فرشته اند... همین‌ ها هستند که دنیا را جای بهتری می کنند...   مثل آن راننده تاکسیی که حتی اگر در ِ ماشینش را محکم ببندی... بلند می گوید: روز خوبی داشته باشی... آدم‌ هایی که توی اتوبوس، وقتی تصادفی چشم در چشمشان می شوی... دستپاچه رو بر ...
24 مرداد 1392

ایلیا و بیب بیب جدیدش :)

سلام به دوستای خوبم و نفسم ایلیا    دیشب اومدم و کلــــــــــــــــــــــــــــــــی برات مطلب نوشتم و عکس آپلود کردم و آخرش ثبت نشد نمیدونم چرا  از اینجا شروع میکنم که ایلیا وقتی 9 ماهه بود مامانم براش یه ماشین خرید، ایلیا خان اولش از این ماشین میترسید، ولی بعد شد یار غار و رفیق گرمابه و گلستان پسری، طوری به این ماشینش وابسته بود که وقتی رشت هم میرفتیم با خودمون میبردیمش    خلاصه این ماشین همراه پسری ما بووووووووووووووود تا همین هفته پیش که دیدم از روی اون قسمتی که روش مینشست شکسته    به ایلیا گفتم ماشینت خراب شده و دیگه نمیتونی روش بشینی چون ممکنه بیوفتی، ایلیا هم گذاشتش یه گوشه و دپرس، ...
7 مرداد 1392

قالب وبلاگ...

تو این چند وقته هر وقت میومدم وب ایلیا مرتب قالب وبش و عوض میکردم ولی هیچکدوم به دلم نمی نشست    الان این قالب و پیدا کردم،  خیلی ازش خوشم اومد و فعلا دوسش دارم    رنگاش خیلی شاده، منو یاد بهار میندازه    به نظرتون قشنگه            پ.ن: نتونستم به دوستای گلم سر بزنم ببخشـــــــــــــــــــــــــــــــید، فردا میام و سر میزنم و نظر میزارم دوستتون دارم بووووووووووووووووووووس    ...
5 مرداد 1392

عشق ماما ♥

سلام ایلیا طلای من، جدیدا خیلی بلا شدی و همش دوست داری کارهای بزرگا رو انجام بدی   هر کاری که ما میخوایم انجام بدیم همش میگی من من ، خلاصه اینقدر شیرین شدی که هر روز کلی میچلونمت    این روزا خیلی بانمک حرف میزنی و منم کلی دلم برات ضعف میره   مثلا تا یه چیزی بهت میگم و دلت نمیخواد میگی نه بابا ، یا وقتی تعجب میکنی میگی اِ ، برو بابا  ، قشنگ با علامت تعجب این جمله رو میگی  وقتی میخوام سفره افطار و بندازم میای و کمکم میکنی و خوردنی هارو میچینی تو سفره    امروز رفتیم شهروند خرید کنیم و شما دوباره یه بلوز باب اسفنجی برای خودت برداشتی و از لحظه ای که اومدیم خونه گفتی تنت کنم و بعد ...
5 مرداد 1392

یه سری عکس از 26 ماهگیه ایلیا جونم ♥

سلام به دوستای گلم، اومدم یه سری عکس از 26 ماهگیه پسر طلا بزارم  پسری جدیدا اصلا همکاری نمیکنه ازش عکس بگیرم   وقتی بهش میگم ایلیا واستا ازت عکس بندازم 2 ثانیه وامیسته و بعد با سرعت میاد سمت دوربین تا عکسش و ببینه که معمولا عکساش تار یا در حال حرکت میشه    حالا من چند تا از عکساش و میذارم براش یادگاری بمونه  این صندلی رو زن عمو مهری ایلیا براش خریده که پسری خیلی دوسش داره و تا قبل از اینکه بادش کنیم هر روز تا میثم میومد خونه میزدش زیره بغلش و میگفت " بیم باد " یعنی بریم بادش کنیم      بقیه عکسها رو میذارم ادامه مطلب       ........................
3 مرداد 1392

یه بازیه وبلاگــــــــــــــــی ...

ما دوباره به یه بازی وبلاگی دعوت شدیم توسط دوست خوب و مهربونم محبوبه جون از وب دانیال کوشولو دنیای مامان و بابا  ممنونم محبوبه جونم       اگر ماهی از سال بودم  :  اردیبهشت چون ایلیا تو اردیبهشت به دنیا اومد و برای من زیبا ترین ماهه    اگر روزی در هفته بودم : سه شنبه     اگر عدد بودم : 5     اگر نوشیدنی بودم : آب    اگر ثواب بودم : از بین بردن غم از دل همه آدما      اگر درخت بودم : تبریزی چون منو یاد حیاط خونمون تو بچگیام میندازه     اگر میوه بودم : توت فرنگی چون میوه مورد...
2 مرداد 1392

ایلیای هنرمند من :)))

سلام به همه دوستای خوبم  و عشقم ایلیا که الان تو خواب نازه  اول این و بگم که امروز بعد مدتها موفق شدم زنگ بزنم به دوست خوبم معصوم جون ( مسافران آسمانی ) وای وقتی صدای مهربونش و شنیدم و باهاش حرف زدم اصلا باورم نمیشد که اولین باره که با هم حرف میزنیم، اونقدر مهربون و گرم و صمیمی بود که تو همون دقایق اول احساس کردم 1000 ساله که میشناسمش، معصوم جونم از همین جا بهت میگم خیلی خیلی دوستت دارم    دوم اینکه چند روز پیش که رفته بودم گلدونه (قابل توجه نگین جون، بلاخره رفتم   ) برای ایلیا خمیر بازی و یه سری وسیله خریدم، حالا من از کودکی عاشق خمیر بازی و گِل بازی و نقاشی بودم و هستم    (نخن...
1 مرداد 1392